|
[...] |
|
|
همه چی از یاد آدم می ره -حسین پناهی-
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح، گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز
سایه بودم در شب
خود هستی بودم
روشن و رنگی و مرموز و دوان
من عفریته مرا افسون کرد
مرا از هستی خود بیرون کرد
راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود
خود فراموشی بود
چرخ و چرخیدن خود با هستی
حذر از دیدن خود در هستی
حلقه افتاد پس از طرح سوال
ابدی شد قصه حجر و وصال
آدمی مانده و آیا و محال..
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های ... آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 21:58 توسط یاسمن |
بعد از مدتها اومدم فقط همین چند کلمه رو بنویسم :)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 20:21 توسط یاسمن |
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:38 توسط یاسمن |
امروز گذشت
و نه من صبح در هیئتِ پیرزنی از خواب برخاستم
و نه تو دستم را گرفتی که از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی!
اینبار میخواهم که یک شبه ۱سال تنها ۱سال را سپری کنم،
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
در ۱سال پیش برخاستم!
و تو باز بیایی
بیایی و نگویم ... نگویم نــــــــــ....ه
بیایی...
بیایی و هیچ نگویم
هیچ نگویم!
فقط بنشینم و یک عمر نگاهت کنم
" شکایت نمی کنم، اما
آیا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،
دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟
نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!
به اندازه نگاهی...
واقعاً نشد؟ "
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:57 توسط یاسمن |
من بعد از این عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد!
وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من
و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،
ساعت به چه کار ِ من می آید؟
می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم!
مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدن ِ امروز
می پژمرد!
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به هیئت پیرزنی برخاستم!
تو هم از فردا،
دست ِ تمام پیرزنان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر!
نگران نباش!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
مرا نشناسی!
شب بخیر!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:11 توسط یاسمن |
يه روزي از همين روزها همه چيز رو مي برم بالای بالای بالا و با نهايت آرامش ولش ميكنم كه پرتاب بشه نابود بشه و بره توي زباله هاي كيهاني... شازده كوچولو بي گل و سيارك....
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:19 توسط یاسمن |
چشمان ِ سياه ِ تو فريبات ميدهند اي جويندهي ِ بيگناه ِ من! تو مرا هيچگاه در ظلمات ِ پيرامون ِ من بازنتوانييافت .. چرا که در نگاه ِ تو آتش ِ اشتياقي نيست. "شاملو"
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:5 توسط یاسمن |
فقط یک راه دارد فقط یک راه دارد یک راه دارد... به تو نخواهم گفت! به تو از هرچه نا تمام به تو از هرچه سخت،از هرچه سکوت،از هر چه عجیب! فقط یک راه دارد فقط یک راه دارد یک راه دارد... به هیچکس نخواهم گفت! *سید علی صالحی
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 0:54 توسط یاسمن |

تو
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 22:25 توسط یاسمن |
تکرار، تکرار، تکرار ...
آنقدر لباس تکرار را به تنم می کنم،
تا که از دره ای مبهم در چشمان شفافت، از شفافیت و تازگی سقوط کنم ..
همچو شبنم
از گونه هایت رو به زمینی ها و تکه تکه شوم هنگامی که به زمین می خورم
و پاییز، باد به دست جمع ام کند .. و تبخیر کند، خورشید مرا از یادت ..
شب های تازه، تاریکی های جدید که تکرار من تاریک ترش نکند
روز های سرد،
دور از اندک گرمای جسم زنده ی من، که کوره ی نان محبت می خواندی اش ..
دل سپردن به ترانه هایی که آخرین چهره ی خسته ام را دوباره در ذهنت به تصویر نکشد
و من، فراموش شده ترین،
همان برگ زرد خشکی ام که زیر پایت خورد شد، و بارانی ترین فریادش را کشید،
به تو می گویم
که من به دنبال زندگی ام
به دنبال درختی که بتوان از یکی از شاخه هایش برعکس آویزان شد
و همان گونه به زندگی خندید ..
فصلی را تا زرد شدن حس کرد،
با نسیم ها بالا پایین شد و با طوفان ها یک دستی به خانه چنگ زد ...
با باران گریست و آرزوی گونه ای برای شبنم ها شد ...
من اسیر اسارت این درختم
اینجا روییده شده، همین جا زرد میشوم ..
فقط نمی دانم کدام عابر است که به جنازه ام هم رحم نمی کند، تنها راز زندگی ام..
اینقدر مرا نبو، تنها خواسته ام ..
من ارزش بستن و خاموشی چشمانت را هنگام بوییدنم ندارم ..
به عمق من خیره نشو، چرا که مزه ای ندارم ..
به دنبال میوه ها باش، چرا که من هر چه را که ندارم،
آنها یکجا و به یکباره، همگی را باهم دارند ..
سبز بودن،
کوته زمانی که تا سقوطم به من هدیه شده از جانب این درخت،
تنها دارایی ام ..
و خیرگی به تو و خواسته های جامانده ات،
تنها رنجیست که در درون رگ برگ های ذهن و وجدانم،
به این طرف و آن طرف برای رهایی می دود ...
بال هایت را بگشای اگر در پی مزه هایی ..
بال بزن، به تکان هایم توجهی نکن ..
پرواز کن از این شاخه
به سوی درخت های تنومند،
پرواز کن تا سبزم ..
تا فرصتی مانده، تا آرزوی بازگشتت را داشته باشم ..
چشمان مهربانی که تو را به دنبال تفاوت ها بی اندازد ..
تفاوت نداری های من و دارایی هایم ..
تفاوت بی بویی و شیرینی میوه ها ..
باران می بارد
جای جای من خیس تازگیست
آشوب، درون من است ..
برگ
برگ
برگ ها یکبار بیشتر پرواز نمی کنند،
آن هم هنگامی که وقتشان تمام است
آن هم در آخرین لحظه ..
پرواز کن،
بال بزن، در پی چیزهایی که قبل از مرگ هم پرواز می کنند ..
چیده می شوند
به دندان کشیده می شوند .. ابدی می شوند میوه ها ..
تنهایی، خوراک برگها و رگ برگ ها ..
باران می بارد
نگاه من به توست .. درون من با توست ..
باران می بارد ..
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 1:10 توسط یاسمن |
عشق است و آتش و خون داغ است و درد دوری کی میتوان نگفتن کی میتوان صبوری ... کی میتوان نرفتن گیرم پری نمانده گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده ... با دوست عشق زیباست با یار بی قراری ... از دوست درد ماند و از یار یادگاری ...
+ نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 22:5 توسط یاسمن |
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم میکنه
میونِ جنگلا تاقم میکنه.
تو بزرگی مثِ شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثِ شب.
خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شبِ تنها
باید
راهِ دوریرو بره تا دَمِ دروازهی روز
مثِ شب گود و بزرگی
مثِ شب.
تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
مثِ شبنم
مثِ صبح.
تو مثِ مخملِ ابری
مثِ بوی علفی
مثِ اون ململِ مه نازکی:
اون ململِ مه
که رو عطرِ علفا، مثلِ بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میونِ موندن و رفتن
میونِ مرگ و حیات.
مثِ برفایی تو.
تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه
مثِ اون قلهی مغرورِ بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی میخندی...
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم میکنه
میونِ جنگلا تاقم میکنه.
احمد شاملو
مهرِ ۱۳۴۱
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 20:17 توسط یاسمن |
نه غار كهف ، - فریدون مشیری -
نه خواب قرون ، چه مي بينم ؟
به چشم هم زدني ، روزگار برگشته است
به قول پير سمرقند
” همه زمانه دگر گشته است “
...
ميان اين همه مردم ، ميان اين همه چشم
رها به غربت مطلق
رها به حيرت محض
يكي به قصه خود آشنا نمي بينم .
كسي نگاهم را
چون پيشتر نمي خواند
كسي زبانم را
چون پيشتر نمي داند
ز يكدگر همه بيگانه وار مي گذريم
به يكدگر همه بيگانه وار مي نگريم !
”همه زمانه دگر گشته است ! “
...
من آنچه از آتش
به خاطرم باقي است
فروغ مشعل همواره تاب زرتشت است
شراب روشن خورشيد و ، گونه ساقي است !
سرود حافظ و جوش درون مولاناست !
خروش فردوسي است !
نه انفجار فجيعي ، كه شعله سيال
به لحظهای بدن صد هزار انسان را
بدل كند به زغال!
...
نه غار كهف ، نه خواب قرون ،
چه افتاده ست ؟
يكي به پرسش بي پاسخم جواب دهد !
يكي پيام مرا
ازين قلمرو ظلمت ، به آفتاب دهد !
كه در زمين ، - كه اسير سياهكاري هاست ، -
و قلب ها دگر از آشتي گريزان است
هنوز رهگذري خسته را تواند ديد
كه با هزار اميد ،
چراغ در كف ،
در جستجوي انسان است !
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 22:0 توسط یاسمن |
از این حالی که حالاست …
غمگینم … چون پرنده ای که روی شاخه ی درختی نشسته ست و آواز بلد نیست چون ابرکی روی لـُـختی آسمان که لرز گرفته و می خواهد بگرید چون درختی پیر کنار جاده ای حوالی کویر و دلم از التهاب ، سرخ شده است . چون دست ِ کودکی چند لحظه بعد از خوردن یک پشت دستی ِ داغ و کاسه ی چشمم خالی خالی خالی ست مثل ظرف آبی لعاب دار سفالینی وسط یک سفره که رد ته مانده ی قاشق زدن ها بر دیواره اش نقش بسته ست و حالا خالی ست … خالی ِ خالی ِ خالی ــ حتی اگر ماهی ها گریه کنند ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 21:24 توسط یاسمن |
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند ... نه بایدها مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود را : در دل ذخیره می کنم ! باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه می داند ؟ شاید ! امروز نیز روز مبادا باشد وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند ... نه بایدها هر روز بی تو ! روز مباداست قیصر امین پور
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 1:7 توسط یاسمن |

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 23:46 توسط یاسمن |
دست می کشم به غبار ها و قامت عروسک هایم و به یاد می آورم که غیر از خدا هیچ کس نبود در غرب شرق جنوب و شمال من ! شاید ... شایدی در کار نیست! دلم تمام شد بس که تلخی حضورت را در آغوش کشید...
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 23:38 توسط یاسمن |
با آن که گفته اند
"یک داغ دل بس است برای قبیله ای"
این جا
هر کس به قلب خویشتن
داغ قبیله ای دارد.
مجموعه ی"دست نامحرم باد"
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 23:32 توسط یاسمن |
یک جمله،همیشه یک جمله کافی است تا تو را به قهقرای وجود خودت ببرد که چه تلخ بودی و چه نا خواسته فرو رفتی و راه باز گشت همین سکوت است و ضربه های در انتها به سوی هیچ... این آخرین بار بود آخرین بار...
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:2 توسط یاسمن |
آرزوهايت بلند بود دست های من كوتاه تو نردبان خواسته بودی من صندلی بودم با اين همه فراموشم مكن وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای و به ماه فكر می كنی - حافظ موسوی -
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:45 توسط یاسمن |
بزرگ بود چقدر تنها مانديم ـ سهراب سپهري ـ .... خلا حضورت داره بیداد میکنه ...
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.
صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود.
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند.
به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير كرد.
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود.
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد.
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد.
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد.
براي ما، يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم.
و ابرها ديديم
كه با چقدر سبد
براي چيدن يك خوشه بشارت رفت.
ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم. ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 22:40 توسط یاسمن |

ما چيستيم ؟!
جز ملکلولهای فعال ذهن زمين ،
که خاطرات کهکشان ها را
مغشوش ميکند !
ـ حسین پناهی ـ
+ نوشته شده در جمعه ششم فروردین 1389ساعت 14:46 توسط یاسمن |
من تنها بودم تا باران بارید و تو آفریده شدی من سرگردان بودم تا رنگین کمان آمد و تو پیدا شدی من غمگین بودم تا مهتاب مرهم نهاد زخمهایم را و تو را در خویش یافتم من و چشمان نابينا و دستان لرزان و قلب پاره پاره ام در طلوع اين خورشيد به زانو در آمده ايم در مقابل پروردگارت.... اين بار هم به شكرانه ي آفرينشت
+ نوشته شده در جمعه ششم فروردین 1389ساعت 0:0 توسط یاسمن
شايد در عمق حرف ها آرامشی باشد از لمس صدای دوست...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 23:17 توسط یاسمن |
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 23:53 توسط یاسمن |
چشمانت را باز کن
تا خود را
بیابم در تو
چونان یکی نت گم شده
که بر سوراخهای نی پرسه می زند
تا ببینم قطرات سرشکم
چگونه می بارند
چگونه می شویند
چگونه جاری می شوند
تا بشویم عمق فکرم را
تا بفهمم معنای باریدن را
از زلالی ضمیرت ...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 10:55 توسط یاسمن |
فكر كن...
چشمهایت را مي بندی من نيستم خوابيده ام انگار يا شايد در اين دنيا ی كوچک راهی نيست براي پيدا كردن ما... خوابيده ام انگار و مبارزه تمام ميشود... ببين برگشته ايم به سده هايی پيش بايد تن به تن جنگيد و خالی نشد... و من باز خواب گردآفريد ببينم در قلعه ای زندانی... نه چهل گيس نه پری طلسم و جادو... قصه ای نيست... و من خواب گرآفريد ميبينم... و تاريكی گردنه های متروک... و بيدار كه ميشوم انگار غارت شده ايم... تو نيستی... و من كابوس اندوه تو را می ديده ام...
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 23:19 توسط یاسمن |
یه بلند شدن یا نشدن ، یه پلک زدن یا نزدن
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:2 توسط یاسمن |
من سکوت می کنم بلند بلند
تو آغوش می گشايی آرام آرام
من قدم بر می دارم بلند بلند
تو گريه می کنی آرام آرام
من غصه می خورم بلند بلند
تو دور می شوی آرام آرام
من تمام می شوم بلند بلند
تو فراموش می کنی بلند بلند
و من اين بار گريه ميکنم
قصه رو به غصه ميرود
آرام....آرام....آرام
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:41 توسط یاسمن |
می دونی؟ یه پل بود. پل که نه. یه تنه ی نصفه ی درخت که جلبکی بود و خیس و سُر. روی یه رودخونه ی شلوغ. یه بچه بود، که می خواست از روی پل رد شه. بچه پاشو با دلهره گذاشت روی تنه. با دلهره اون یکی پاش رو هم از روی زمین برداشت. گذاشت روی چوب. دو قدم که رفت، پاش سر خورد. یه شاخه ی کوچیک نصفه که سرش شکسته بود پاش رو برید. بلند شد. شلوارش تا زانو خیس شده بود. پاش توی سرمای آب یخ می زد. ولی می خندید. دوباره پاش رو گذاشت روی چوب. پاش بی حس بود. اونور رود رو نگاه کرد. چشاش برق زد. دوباره پاش رو گذاشت روی چوب با دقت قدم به قدم. رفت. رسید اونور رودخونه. یه بچه ی دیگه بود اونور رودخونه. بچه اونوری من بودم. بچه اینوریه تو. تو چشام نگاه کردی. من کوچیک بودم. دستم رو کشیدی. من ترسیدم. نگات کردم. فهمیدی که من کوچیکم. فهمیدی که می ترسم. دستمو دوباره کشیدی. خندیدی. منم خندیدم. اومدم. دستتو محکم گرفتم. تو که رفتی روی چوب منم پشت سرت اومدم. به پاهات نگاه می کردم. چقدر راحت می تونستی ازروی چوب رد شی. من هنوز کوچیک بودم. نمی تونستم مثل تو از روی چوب رد شم. دستتو محکم تر گرفتم. فهمیدی. برگشتی. خندیدی. منم خندیدم. پاهاتو نگاه کردم. یه قدم که رفتی جلو پامو برداشتم و گذاشتم جلوتر. مثل خودت. سعی کردم یاد بگیرم. یه قدم یه قدم اومدم. من نمی تونستم. سخت بود. کوچیک بودم. دستتو محکم تر گرفتم. تو بزرگ تر بودی. تا حالا چند بار رد شده بودی. نمی ترسیدی. حالا تو رسیدی اونور. منم پامو گذاشتم زمین. یه نفس راحت گرفتم. دستتو تو دستم شل کردی. نیگات کردم. خندیدم. تو هم خندیدی. من خندیدم چون از بین همه ی دوستام فقط من می تونستم از روی پل رد شم. تو هم خندیدی چون نذاشته بودی پام مثل پای تو زخم شه. پ.ن. تا حالا پاهامو نگاه کردی؟ هنوزم عین خودت از روی رود رد می شم. کاش می شد عین خودم رد شم. همین.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:45 توسط یاسمن |